شعر پارسی از دیرباز رابطه عجیبی با بهار داشته است و تقریبا بیشتر شاعران پارسی، با کلمات خود به استقبال رستاخیز زمین رفته‌اند. الهه خسروی یگانه: «آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب/ با صد هزار نزهت و آرایش عجیب/ چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد/ لشکرش ابرتیره و باد صبا نقیب/آن ابربین که گرید چون مرد سوگوار/ و آن رعد بین که نالد چون عاشق کئیب». وقتی رودکی این اشعار را برای بهار می‌سرود شاید گمان نمی‌کرد که هزاران سال بعد این بهاریه، همچنان برای پارسی‌زبانان، مصداق داشته باشد و به آن رجوع کنند. شاعر نابی ...


ادبیات فارسی و فصل بهار

شعر پارسی از دیرباز رابطه عجیبی با بهار داشته است و تقریبا بیشتر شاعران پارسی، با کلمات خود به استقبال رستاخیز زمین رفته‌اند.
الهه خسروی یگانه: «آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب/ با صد هزار نزهت و آرایش عجیب/ چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد/ لشکرش ابرتیره و باد صبا نقیب/آن ابربین که گرید چون مرد سوگوار/ و آن رعد بین که نالد چون عاشق کئیب»
 

وقتی رودکی این اشعار را برای بهار می‌سرود شاید گمان نمی‌کرد که هزاران سال بعد این بهاریه، همچنان برای پارسی‌زبانان، مصداق داشته باشد و به آن رجوع کنند. شاعر نابینایی که بهار و خصوصیاتش را عین به عین در بهاریه‌هایش به تصویر می‌کشید تا چهره‌ای جاودانه از فصلی بسازد که حضور پررنگی در ادبیات پارسی دارد.

این که تا پیش از رودکی، شاعران چه رویکردی به بهار داشته‌اند چندان مشخص نیست. آثار مکتوب به خصوص تا قبل از ورود اعراب به ایران بسیار کم‌اند. یا همان موقع نابود شده‌اند یا در گذر زمان از دست رفته‌اند اما بعد از رودکی ��اعران بسیار دیگری درباره بهار سرودند به طوری که انگار به استقبال بهار رفتن با کلمات سنت دیرینه‌ای است که همه شاعران آن را به جا می‌آورند.

 

دقیقی مروزی طوسی، شاعر زردشتی که آثارش بعدها الهام‌دهنده شاهنامه فردوسی شد نیز در بهاریه‌ای جهان را به وقت اردیبهشت طاووس گونه می‌داند:

برافکند ای صنم ابر بهشتی/ زمین را خلعت اردیبهشتی/ بهشت عدن را گلزار ماند/ درخت آراسته حور بهشتی/ جهان طاووس‌گونه گشت دیدار/ به جایی نرمی و جایی درشتی…
 

اما در میان شاعرانی که دل به بهار سپرده‌اند و برایش سروده‌اند سعدی جایگاه ویژه‌ای دارد. برای او انگار بهار فقط یک فصل نیست. شیخ اجل با فرارسیدن رستاخیز زمین، گویی که رستاخیزی در جان و دل خود احساس می‌کند و نتیجه‌اش بهاریه‌های بی‌نظیری است که در ادبیات پارسی جاودانه‌اند:
 

برآمد باد صبح و بوی نوروز/ به کام دوستان و بخت پیروز/ مبارک بادت این سال و همه سال/ همایون بادت این روز و همه روز…/ چون نرگش چشم بخت از خواب برخاست/ حسدگو دشمنان را دیده بردوز/ بهاری خرم است ای گل کجایی/ که بینی بلبلان را ناله و سوز/»
 

در این میان خاقانی نیز با پرداختن به جزئیات بهاری دیگرگون را در شعرش جاودانه کرده است. بهاری که از منظر او جهان‌آراست: «دست قبا در جهان نافه گشای آمده است/ بر سر هر سنگ باد غالیه‌سای آمده است/ لاله ز خون جگر در تپش آفتاب/ سوخته دامن شده است لعل قبای آمده است/ بلبل خوش نغمه‌زن هست بهار سخن/ بین که عروس چمن جلوه نمای آمده است/ فاخته در بزم باغ گویی خاقانی است/ در سر هر شاخسار شعر سرای آمده است/»

 

و البته وقتی پای بهار می‌رسد چه کسی است که یاد جاودانه‌های حافظ شیراز نیفتد؟ «ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی/ از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی/ چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن/ که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی/ ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است/ که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی…»
 

یا غزل معروف ساقیا: «ساقیا آمدن عید مبارک بادت / وان موعید که کردی مرود از یادت/ در شگفتم که در این مدت ایما فراق/ برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت…»
 

خیام هم البته شعرهای بسیاری برای بهار سروده است. او با آن جهان‌بینی منحصر به فردش و نگاهی که به هستی و زندگی دارد، بهار را محملی می‌داند برای خوش گذراندن عمری که در هر حال می‌گذرد:‌ « بر چهره گل نسیم نوروز خوش است/ در صحن چمن روی دلفروز خوش است /از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست / خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است»
 

عطار نیز بهار را موسم عاشقی می‌داند. فصلی که در آن باید دل به طبیعت سپرد: «ای بلبل خوشنوا فغان کن/ عید است نوای عاشقان کن/ چون سبزه ز خاک سر برآورد/ ترک دل و برگ بوستان کن/ بالشت ز سنبل و سمن ساز/ وز برگ بنفشه سایبان کن/ چون لاله ز سر کله بینداز/ سرخوش شو و دست در میان کن/ بردار سفینه‌ غزل را/ وز هر ورقی گلی نشان کن/ صد گوهر معنی ار توانی/ در گوش حریف نکته‌دان کن/ وان دم که رسی به شعر عطار/ در مجلس عاشقان روان کن/ ما صوفی صفه‌ی صفاییم/بی خود ز خودیم و از خداییم»
و البته حضرت مولانا که بهار جان بی‌قرارش را گویی بی‌قرارتر می‌کرد تا چرخ‌زنان در وصفش بسراید و حسام‌الدین چلپی را سراسیمه دست به قلم کند تا این ابیات را بر روی کاغذ ثبت کند:‌ «بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد/ نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد/ صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد/ خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد/ صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد/ شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد/ حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان/ طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد/ سماع آمد سماع آمد سماع بی‌صداع آمد/ وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد…»
 

گاهی هم بهار البته بهانه‌ای است برای واگویه دردهای نهان. دردهایی که با دیدن زیبایی و نشاط طبیعت انگار تازه می‌شوند. نمونه‌اش صائب تبریزی است که بهار را عاشقی می‌داند که در بند زمین گرفتار شده ولی دل در گرو خالقی دارد که او را‌ آفریده است: «از دل پرخون بلبل کی خبر دارد بهار/ هر طرف چون لاله صدخونین جگر دارد بهار/ از قماش پیرهن، غافل ز یوسف گشته‌اند/ شکوه‌ها از مردم کوته‌نظر دارد بهار/ خواب آسایش کجا آید به چشم سیم تن/ همچون بوی گل عزیزی در سفر دارد بهار/ هر زبان سبزه او ترجمان دیگری است/ از خمیر خاکیان یک سر خبر دارد بهار/ ناله بلبل کجا از خواب بیدارش کند/ بالش نرمی که از گل زیر سر دارد بهار/ بس که می‌نالد ز شوق عالم بالا به خود/ خاک را نزدیک شد از جای بردارد بهار»
 

بدین ترتیب بهار پا به پای شعر پارسی جلو آمده است و هر بار معنا و مفهومی تازه یافته است. گاهی بهانه‌ای شده برای گریستن از غم دوری یار، گاهی محملی برای آن که شاعران به واسطه او از غنیمت شمردن دم و خوش بودن در لحظه سخن بگویند. با این حال در تاریخ ادبیات پارسی، این شعر معاصر ماست که با بهار به گونه دیگری برخورد می‌کند. شاعران دوره مشروطه برخلاف پیشینیان خود، بهار را بهانه‌ای می‌دانند برای پرداختن مضامین سیاسی و سرودن در رثای آزادی. همچنان که ملک‌الشعرای بهار می‌سراید: «لاله خونین کفن از خاک سرآورده برون/ خاک مستوره قلب بشر آورده برون/ نیست این لاله نوخیز که از سینه خاک/ پنجه جنگ جهانی جگر آورده برون/ یا که بر لوح وطن خامه خونبار بهار/ نقش از خون دل رنجبر آورده برون»
 

نیما نیز برای بهار سروده است  و در شعر معروف «عاشقا خیز کآمد بهاران» مخاطب را مانند گذشتگانش به رها کردن غم‌ها دعوت می‌کند: «عاشقا!خیز کامد بهاران/چشمه ی کوچک از کوه جوشید/گل به صحرا درآمد چو آتش/رود تیره چو طوفان خروشید/ دشت از گل شده هفترنگه/آن پرنده پی لانه سازی/ بر سر شاخه ها می سراید/خار و خاشاک دارد به منقار/شاخه ی سبز هر لحظه زاید/ بچگانی همه خرد و زیبا..../ آفتاب طلایی بتابید/بر سر ژاله صبحگاهی/ ژاله ها دانه دانه درخشند/هم چو الماس، در آب ماهی/ بر سر موج ها زد معلق/ تو هم، ای بی نوا! شاد بخرام/ که ز هر سو نشاط بهار است/که هر جا زمانه به رقص است/ تا به کی دیده ات اشکبار است؟/ بوسه ای زن که دورانرونده ست.»
 

پس از او اخوان ثالث نیز نگاه دیگرگونه‌ای به بهار دارد که در شعر فارسی نظیر نداشته است: «عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم/ گردی نستردیم و غباری نستاندیم/ دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز/ از بیدلی آن را ز در خانه برآندیم/ هر جا گذری غلغله شادی و شور است/ ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم/ آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما/ پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم/ احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم/ و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم/ من دانم و غمگین دلت ای خسته کبوتر/ سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم/ صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند/ ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم/ مانند افسون زدگان ره به حقیقت/ بستیم و جز افسانه بیهوده نخواندیم/ از نه خم گردون بگذشتند حریفان/ مسکین من و دل در خم یک زاویه بماندیم/ طوفان بتکاند مگر «امید» را که صد بار/ عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم»
 

و البته سهراب سپهری که برای بهار بی‌قرای می‌کند: «مانده تا برف زمین آب شود/ مانده تا بسته شود این نیلوفر وارونه چتر/ ناتمام است درخت/ زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد/ و فروغ تر چشم حشرات/ و طلوع سر غوک از افق درک حیات/ مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سبموسه و عید/ در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد/ و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه برف/ تشنه زمزمه‌ام/ مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بردارد/ پس چه باید بکنیم/ من که در سخت‌ترین موسم بی چهچهه سال/ تشنه زمزمه‌ام؟/ بهتر آن است که برخیزم/ رنگ را بردارم/ روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم»
 

نگاه فروغ فرخزاد اما به بهار متفاوت است. نگاهی حزن‌آلود و پر از حسرت: «دختر کنار پنجره غمگین نشست و گفت/ ای دختر بهار حسد می‌برم به تو/ عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا/ با هر چه طالبی به خدا می‌خرم ز تو/ بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي/ با ناز مي گشود دو چشمان بسته را/ مي شست كاكلي به لب آب نقره فام/ آن بال هاي نازك زيباي خسته را/ خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش/ بر چهر روز روشني دلكشي دويد/ موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او/ رازي سرود و موج بنرمي از او رميد/
خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار/ ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم/ دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار/ اي بس بهارها كه بهاري نداشتم/ خورشيد تشنه كام در آنسوي آسمان/ گوئي ميان مجمري از خون نشسته بود/ مي رفت روز و خيره در انديشه‌اي غريب/ دختر كنار پنجره محزون نشسته بود»
 

یا آنجا که می‌گوید: «تمام روز در آئینه گریه می‌کردم/ بهار پنجره ام را/ به  وهم سبز درختان سپرده بود/ تنم به پیلهء تنهائیم/ نمی‌گنجید/ و بوی تاج کاغذیم / فضای آن قلمرو بی آفتاب را / آلوده کرده بود/ نمی‌توانستم ، دیگر نمی‌توانستم...» 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه